تبلیغات
كتابیست - بررسی کامل زندگی شعری"احمدرضا احمدی"در گفتگو باشاعر

كتابیست

 شعر من از خودم شروع شد، شاید به خودم ختم شود 
احمدرضا احمدی معتقد است كه در سرودن اشعارش، از هیچ شاعری تأثیر نگرفته و شعرش از خودش شروع شده و شاید به خودش هم خاتمه یابد. او به گفته خودش، تاریخ بیهقی، اشعار حافظ و سعدی را برای لذت از یك متن فارسی خوانده اما این متون هیچ تأثیری بر آثارش نگذاشته اند. 
«شما آزادید هر چیزی که دلتان می خواهد بپرسید!» این جمله "احمدرضا احمدی" یعنی مجوزی تمام و كمال برای پرسیدن تمام سؤال های نگفته مان از او. از او كه جلوی كتابخانه ای نشسته كه به اندازه گلچین ادبیات ایران و جهان عظیم است و به اندازه افكار یك شاعر، آشفته و درهم، تمام سؤال های نگفته مان را می پرسیم و او، چه مهربان و شوخ طبع، داستان نگفته اش را بازگو می كند. اینجا در خانه شاعر نشسته ایم و از او این بار نه درباره دیگرانی كه می شناخته، كه درباره "احمدرضا احمدی" كه می شناسیم، می پرسیم و او مُهر از صندوق اسرار سر به مُهرش بر می دارد.

* آقای احمدی، هدف از این گفتگو بررسی کامل زندگی شعری شما است که به نظر من نمی تواند جدای از زندگی شخصی شاعر (شما) باشد. بنابراین با سؤال های شخصی درباره زندگی تان شروع می کنم که امیدوارم از نظر شما طرح آنها ایرادی نداشته باشد. بهتر است داستان زندگی تان را با لحظه تولد و دوران کودکی تان شروع کنیم.
 
شما آزادید هر چیزی که دلتان می خواهد بپرسید.
من ساعت 12 روز دوشنبه سی ام اردیبهشت 1319 در کرمان متولد شدم و از شانس من، خانه ای را که در آن متولد شدم، خراب نکرده اند و هنوز وجود دارد. آن خانه در آن موقع خارج از کرمان بود، ولی الان در وسط شهر کرمان است. خانه ای که من در آن متولد شدم، باغچه ای پنج شش هزار متری داشت که پدرم در آن باغچه پنبه می کاشت. من کوچکترین فرد خانواده بودم و در واقع خواهرهایم بزرگم کردند.
در سال 1326، همین بیماریِ جدا شدنِ پرده شبکیه را که الان گریبانگیر چشم من شده، پدرم هم داشت. در کرمان امکان معالجه این بیماری نبود، پس پدرم و ما به تهران آمدیم و اینجا او را عمل کردند ولی کور شد. البته نمی شود گفت دکتر تقصیری داشت، چون در آن موقع امکاناتی برای این عمل نبود. من هم اخیراً مجبور شدم به دلیل این بیماری، چشمم را عمل کنم ولی الان علم چشم پزشکی پیشرفت زیادی کرده است.
ما بعد از آمدن به تهران در آن سال، دیگر به کرمان برنگشتیم. آن سال در کوچه های تهران شاید بشود گفت تا یک متر برف نشسته بود. ما سرما را از خانه به مدرسه می بردیم و از مدرسه به خانه. هیچ وقت این سرما از بدنمان بیرون نمی رفت. سال های وحشتناکی بود، روزهایی بود که ایران ثبات سیاسی نداشت، روزهای ملی شدن نفت بود، نسل ما نسل بعد از جنگ بود و فقر مطلق برای همه .
 
* در همان دوران کودکی به سرودن شعر روی آوردید؟
نه اصلاً. اگر بشود گفت جرقه شعری در من زده شد، در سن 20 سالگی بود، باعث آن هم فریدون رهنما بود که انسان آزادمنشی بود. پس جرقه از او بود، ولی خب، پیش از آن هم نوشتنم بد نبود و در واقع ما در خانواده ای فرهنگی بزرگ شده بودیم. مثلاً "شیخ یحیی احمدی"، یکی از اجداد من تاریخ فرماندهان کرمان را نوشته و دایی مادرم هم آیت الله کرمانی بود و خلاصه این که همه اهل فضیلت و کتاب بودند و من در چنین خانواده ای بزرگ شده بودم. کسی که روی من تأثیر زیادی داشت، پسرخاله ام، "عبدالرحیم احمدی"، مترجم برتولت برشت و... و یکی از بهترین قصه نویسان در زبان فارسی بود. فرد دیگری که روی من تأثیر گذاشت، مادر او (خاله من) بود که تمام دوره نوجوانی ما بهترین مطبوعات ایران از قبیل روزنامه فکاهی چلنگر، مجله ادبی کبوتر صلح، شیوه و... را به خانه ما می آورد. هر وقت بیمار می شدم، خاله ام برایم از این جور چیزها می آورد.
مادرم هم نه تنها روی من، بلکه حتی روی دوستانم هم تأثیر گذاشت، یعنی روی پرویز دوایی، امیر نادری، مسعود کیمیایی و...
 
* حتماً پیش از آن که به شعر گفتن روی بیاورید، شعر نو را مطالعه کرده بودید که به سرودن شعر نو علاقمند شدید، درست است؟
بله. مجلاتی که من در آن دوره می خواندم، دریچه ای به شعر جهانی باز کرده بودند. مثلاً نرودا را از آنجا شناختم و با ترجمه جهانگیر بهروز. آثار نیما را هم به دلیل این که دوست دایی ام بود و اشعارش هم در مجلاتی که می خواندم، زیاد چاپ می شد، می خواندم. ولی تأثیری بر سبک شعری من نگذاشتند. این را بارها گفته ام و باز هم می گویم: شعر من از خودم شروع شده و شاید به خودم هم خاتمه پیدا کند. من تاریخ بیهقی، شعرهای حافظ و سعدی را برای لذت از یک متن فارسی می خوانم ولی هیچ تأثیری بر آثار من نگذاشته اند. خوشبختانه، به دنبال وزن و قافیه هم نرفتم که جلوی دست و پایم را بگیرد. البته فکر نکنید این کار ساده ای بود، توهین و دشنام زیادی شنیدم ولی راهم را ادامه دادم تا الان که در حضور شما هستم، پشیمان هم نیستم. این راه را آمده ام و حالا که دارم آثارم را مرور و غلط گیری می کنم چون نشر افکار قرار است مجموعه آثارم را در سه جلد منتشر کند، می بینم که هیچ توقفی نداشتم یعنی در هر کتابی مسئله تازه ای را مطرح کرده ام. به نظر من کار اصلی شاعر هم ایجاد کردن فضای تازه است؛ کاری که نیما، شاملو و فروغ فرخزاد کردند. جالب است که امروز در دانشگاه ها داریم دوباره بر می گردیم به خواندن آثار پروین اعتصامی و ملک الشعراء بهار. این برای من خیلی غم انگیز است. پس زحمتی که نیما و همکاران نیما کشیدند، هیچ بوده است؟ به نظر من به زور نمی شود کِشِ تاریخ را به عقب کشید، این تا جایی امکان پذیر است و اگر رهایش کنید، به جای خودش بر می گردد. حالا شاید به عنوان استاد دانشگاه با نمره دادن به شاگرد بتوانید او را وادار کنید حرفتان را قبول کند، ولی زندگی قبول نمی کند، تاریخ قبول نمی کند.
 
* اگر مطالعه کردن بر آثارتان تأثیر نگذاشته، پس چه چیزی تأثیر گذاشته است؟
نوع زندگی ام و نوعِ دیدنی که مختص به خودم بود. مدام دیگران می خواهند به من بچسبانند که از نیما و شاملو تأثیر گرفته ام، اما نگرفته ام. بد نیست بگویم شاملو تا زمانی که زنده بود، مطلقاً از شعر من خوشش نمی آمد. یعنی حتی به جوان هایی که نزدش می رفتند، می گفت که از خواندن شعرهای من حذر کنند. البته من به او احترام زیادی می گذاشتم ولی خب، شعرهای مرا دوست نداشت. ولی من کار خودم را کردم و به دیگران کاری نداشتم. 
 
* انعکاس مجموعه شعر اولتان، طرح، در مطبوعات آن دوران چگونه بود؟
فقط مهرداد صمدی در جُنگ طرفه درباره آن یک مقاله نوشت. دومین مقاله درباره من را هم آیدین آغداشلو روی کتاب دومم نوشت، با اسم مستعار فرامرز خبیری که در مجله اندیشه و هنر چاپ شد. بقیه همه به من دشنام می دادند.
یادم می آید در سال 1341 وقتی هنوز در دبیرستان دارالفنون بودم، کتاب اولم بیرون آمد. آقایی به اسم سید جلال شریفیان معلم تاریخ و جغرافی ما بود. آن سال چقدر مرا شماتت و مسخره کرد، مهم نیست. سال بعد هم که از آنجا دیپلم گرفته و رفته بودم، هر روز کتاب مرا می برد سر کلاس و مسخره می کرد. این را بعداً طاهر نوکَنده برایم تعریف کرد. 
تنها کسی که طرح را جدی گرفت، فروغ فرخزاد بود و زمانی هم که کتاب "از نیما تا بعد" را درآورد، از من 4، 5 شعر یا شاید هم بیشتر در آن منتشر کرد. جالب است که بعد از مرگ فروغ، ناشر کتاب "از نیما تا بعد"، اشعار تعدادی از شاعران دیگر را نیز با پارتی بازی در چاپ دوم کتاب منتشر کرد. یعنی کسی که فهمید ماجرای کتاب اول من چیست، فروغ بود. یک نفر دیگر هم بود به نام دکتر علی اصغر حاج سید جوادی که قصه نویس بود و اولین بار شعر مرا در کتاب هفته چاپ کرد.
مهرداد صمدی هم تنها کسی بود که مقاله درخشانی درباره کتاب اول من نوشت.
 
* ازدواج به نظر من حکم نقطه عطفی در زندگی را دارد که فضای زندگی قبل و بعد از آن بسیار متفاوت از هم است. برای شما که به قول خودتان، شعرهایتان را به طور کامل از زندگی تان تأثیر گرفته اید، ازدواج چقدر روی فعالیت ادبی تان تأثیر گذاشت؟
من در سن 43 سالگی ازدواج کردم و تا آن موقع کتاب های زیادی نوشته بودم. برای من ازدواج تأثیر مثبت داشت و به من تمرکز داد یعنی از زندگی کولی وار گذشته درآمدم و فرصت بیشتری برای فکر و کار پیدا کردم. در مجموع، آسایشی که همسرم برایم فراهم کرده، برای من بسیار مفید است.
ازدواج مسلماً بر تغییر دیدگاه های شعری من هم تأثیر گذاشته است. در واقع همه اتفاق های زندگی ام روی شعرهایم تأثیر می گذارند. مثلاً بعد از این بیماری های اخیرم جهان را جور دیگری می بینم. در ده سال اخیر، مرگ در زندگی من حضور دائمی داشته است و در شعرهای این دوره از زندگی ام هم این موضوع انعکاس پیدا کرده است. از سال 1370 قلبم دچار مشکل جدی شده و این موضوع خیلی روی تغییر دیدگاهم در زندگی تأثیر گذاشته است.
 
* یکی از اتفاقات مهم ایران در عصر ما، انقلاب بوده است. انقلاب یک اتفاق مهم سیاسی و فرهنگی است که مسلماً روی فضای زندگی انسان ها تأثیر می گذارد. انقلاب بر شعرهایتان چه تأثیری گذاشت؟
انقلاب، شعر مرا به سوی سادگی برد. به نظر من یکی از اتفاقاتی که در بعد از  انقلاب در ایران افتاد این بود که سمبولیسم از ایران رخت بربست. انقلاب همه چیز را رُک کرد. به نظر من سینمای ما اگر بُعد جهانی پیدا کرد، به این خاطر بود که از سمبولیسم درآمد و به سوی واقعیت رفت.
 
* جنگ چطور؟ در شعرهایتان انعکاس پیدا کرد؟
بله. جنگ هم در شعرهایم آمده و البته به سبک خودم به آن پرداخته ام. بیشتر در کتاب "قافیه در باد گم می شود" اشاراتی به جنگ دارم و البته از دید خودم و به نوع خودم. تاریخ ما بعد از جنگ سرعت عجیب و غریبی پیدا کرده است، یعنی آنقدر حادثه پشت حادثه آمده که انگار دور فیلم را تند کرده اند.
 
* شما علاوه بر شعر، در کتاب کودک هم ید طولایی دارید و کتاب های زیادی در حوزه ادبیات کودک نوشته اید. چطور شد که به آن سمت هم گرایش پیدا کردید؟
فیروز شیروانلو در کانون پرورش فکری کودکان معتقد بود که ما باید خودمان نویسنده ادبیات کودکان داشته باشیم و از ترجمه صرف در این حوزه دست بکشیم. به همین دلیل، به تمام شاعران و نویسندگان آن دوره کتاب کودک سفارش داد، یعنی به بهرام بیضایی، نادر ابراهیمی، غلامحسین ساعدی، منوچهر آتشی، محمد علی سپانلو، من و... و هر کدام از ما هم به نوع خودمان در این زمینه کار کردیم. در میان این افراد، کسانی که بعدها هم ادبیات کودک را جدی گرفتند و ادامه دادند، من بودم و نادر ابراهیمی. اولین کتاب کودک من به اسم "من حرفی دارم که فقط شما بچه ها باور می کنید" را در مراسم افتتاح کتابخانه ای در نیاوران به محمدرضا پهلوی  دادند و او در آن جمله ای را با این مضمون دید که: «آن سال باران نبارید، ما عکس میوه ها را در مجله دیدیم.» شاه عصبانی شد و گفت یعنی در این مملکت میوه نیست؟ و کتاب را توقیف و خمیر کردند و هیچ وقت به بازار نیامد. نقاشی آن را عباس کیارستمی کشیده بود. بعد از من به خاطر کتاب چند بار بازجویی کردند و دیگر در آن زمان من کار ادبیات کودک نکردم. شیروانلو هم از کانون رفت. در دوره ای که سیروس طاهباز به کانون آمد، دو کار ادبیات کودک نوشتم اما چاپ نکردم. یکی از آنها قصه ای بود به اسم "نوشتم باران، باران بارید". بعد از انقلاب دوباره من و نادر ابراهیمی همدیگر را پیدا کردیم و برای انتشار کارهای ادبیات کودکمان نزد ناشری رفتیم اما دیدیم ناشر فقط می خواهد به اسم ما کاغذ بگیرد. پس خودمان یک انتشاراتی باز کردیم به اسم "شرکت همگام با کودکان و نوجوانان" و شروع به کار کردیم و تعدادی کتاب درآوردیم. بعد از آن که نادر بیمار شد، خودم کار را ادامه دادم و در کانون هم بعد از انقلاب و در دوران مدیریت حمید ندیمی متنی به من دادند که رویش قصه بنویسم و خودم هم یکی دو کار برایشان نوشتم. در دوره مدیریت آقای شاه آبادی که هنوز هم هست، کانون تقریباً سالی یک کتاب از من درآورده و ناشران دیگری هم از من کتاب کودک منتشر کرده اند. الان بیشترین کتاب های کودکم نزد نشر شباویز است.
حال، این که چرا به ادبیات کودک هم گرایش پیدا کردم، باید بگویم غیر از عشق من به این حوزه، مسئله مادی اش هم مطرح است. درآمد من از این کار، بیشتر از شعر است. البته اتهاماتی که به شعرم می زدند، شامل کتاب کودک هایم هم شده بود و می گفتند بچه ها مطالبی را که نوشته ای نمی فهمند. نادر ابراهیمی همیشه در مقابل این حرف ها ایستادگی می کرد و کتاب ها را به مهد کودکی در خیابان کارگر شمالی می برد و برای بچه ها می خواند. بعد می آمد می گفت احمدرضا، بچه ها به این کتاب ها جواب دادند، پس چاپشان کنیم.
کتاب های کودکان من هم از نوع کار خودم است و چیزهایی که معمول قصه بوده مثل یکی بود، یکی نبود و جمله های کلیشه ای از این دست، در کار من نیست. دوست دارم با کتاب هایم تخیل بچه ها را صیقل دهم و از کتاب اولم همین طور بوده و البته هر چه جلوتر آمده ام، قصه هایم خلاصه تر و فشرده تر شده و به نظرم به شعر بسیار نزدیک شده است. کاش شاعران کودک ما دنباله روی محمود کیانوش و قالب های تقلبی که او ساخته، نمی شدند و استعدادهای درخشانی مثل ناصر کشاورز که الان هم وجود دارد، واقعاً می توانستند کار کنند.
 
* به نظر من، ویژگی شعرهای شما این است که زندگی تان را در آنها روایت می کنید. آیا می شود این طور تعبیر کرد که اگر بخواهیم زندگی احمدرضا احمدی را مرور کنیم، کافی است شعرهای او را بخوانیم؟
بله. می شود گفت که شعرهای من همان زندگی من است و در عین حال، یک دوره از تاریخی که در آن زندگی کرده ام هم در آنها هست. البته به جزئیات نپرداخته ام ولی نشان داده ام که تصور یک آدمی که در قرن بیست و یکم دارد زندگی می کند، از این جهان چیست. مسلماً تصور من باید با تصور حافظ و سعدی از جهان فرق داشته باشد چون ما در جهان دیگری زندگی می کنیم که جهان عجیب و غریبی است، جهان سرعت است.
شاید یکی از صفات مهم شعرهای من این باشد که در آنها حرف راست می زنم. یعنی اگر در شعری از کسی صحبت می کنم که در پاریس در مهمانخانه ای او را گذاشتم و آمدم، واقعیت داشته است. نه این که نشسته باشم این روایت را بسازم. یا اگر در شعرهایم از زندگی روزمره ام، زنم، فقرم و بچه ام می گویم، آنچه را که در خانه ام اتفاق افتاده گفته ام.
 
* به قول خودتان از 20 سالگی تا کنون فعالیت ادبی می کنید. حاصل کار چه شد و چقدر از این که شاعر و اهل ادب شدید، راضی هستید؟
حاصل کارم 17کتاب شعر و نزدیک به 35 کتاب ادبیات کودک است. هیچ فرقی نمی کند، همه شان حاصل کارم هستند. در مجموع راضی هستم و اگر الان مسلح به سلاح شعر نبودم، با این ناامیدی حاصل از بیماری چشم و قلب و قند مرده بودم. چیزی که مرا زنده نگه داشته شعر بوده و من خوشبختم که به این سلاح مسلح ام و این به من امید ماندن و زندگی کردن داده است.
*سپیده جدیری
۱۳۸۶/۶/۱۸
خبرگزاری میراث فرهنگی
 
http://www.chn.ir/news/?section=2&id=41243

نظرات() 
How long does it take to recover from Achilles injury?
یکشنبه 12 شهریور 1396 12:45 ق.ظ
I absolutely love your blog and find nearly all of your post's to be precisely what I'm looking
for. Does one offer guest writers to write content available for you?
I wouldn't mind producing a post or elaborating on most of
the subjects you write regarding here. Again, awesome weblog!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :