تبلیغات
كتابیست - من نیست! نوشتهء طاهره ایبد

كتابیست

دوشنبه 24 بهمن 1390

من نیست! نوشتهء طاهره ایبد

نویسنده: محمود موحدان   طبقه بندی: داستان، 

 طاهره ایبدمن نیست. کسی که صدایتان را می‌شنود، کسی که نگاه‌های پر ترحم و پر از نفرت شما روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند، من نیست!
کسی که صورت‌هاتان را یکی‌یکی برانداز می‌کند تا حس واقعی‌تان را بخواند، کسی که توی صورت شما، آقای قاضی، می‌گردد تا چشم‌های ریزتان را که لابه‌لای چروک‌های سطحی و عمیق مخفی شده و گاه برقی از آن بیرون می‌زند تا یادمان بماند که چشمی هست که می‌بیند، من نیست آقای قاضی!
از من، فقط پوستی مانده. مثل کتابی که ورق ورقش کرده‌اند و ورق‌هایش را به باد داده‌اند، فقط جلدش مانده که خط‌خطی‌اش کرده‌اند، که نوک خودکارهاشان را تویش فرو کرده‌اند، که نقش‌های عجیب و غریب رویش کشیده‌اند.
حالا که دیگر خبری از "من" نیست. از "من" می‌خواهید با شما حرف بزند؟ ماجرا را تعریف کند؟ وقتی دیگر چیزی وجود ندارد، چطور نبودنش را به شما ثابت کند؟ وقتی چیزی بوده و حالا نیست، چطور بودنش را به همه بقبولاند؟
آقای قاضی اگر می‌خواهید همه‌ چیز برایتان روشن شود، اول "من" را با این مشخصات پیدا کنید.

"من" کارشناس ارشد فلسفه هنر بود. لیسانس فلسفه داشت و دیپلم ریاضی. همه‌ عشق زندگی‌اش کتاب بود و موسیقی کلاسیک و سینما و جلسات بحث فلسفه و منطق. اهل گفت‌ و گو بود و اهل پرسش. خیلی دل به مهمانی‌های فامیلی نداشت؛ وقتش را هم نداشت. زبان آلمانی می‌خواند. می‌خواست سربازی‌اش که تمام شد، برود آلمان، دکترایش را بگیرد. رفت سربازی. خودش رفت. کسی مجبورش نکرد. می‌خواست قانونی از کشور خارج بشود. می‌خواست هر وقت که خواست به وطنش برگردد.
"من" رفت سربازی. اوایل دوره آموزشی‌ هم بود. همه دیده بودنش. بروید از هم دوره‌ای‌هایش بپرسید. حاضرند شهادت بدهند که "من" با همین مشخصات توی گردانشان بود. ازشان اگر بپرسید، به شما می‌گویند که "من" زیاد حرف می‌زد؛ اما اهل درگیری نبود. سعی داشت همه چیز را از طریق منطق پیش ببرد و مشکلات را با منطق حل کند. اما یک چیز را نمی‌دانست. نمی‌دانست ممکن است کسی هم باشد که منطق را نشناسد. نمی‌دانست می‌شود کسی باشد که از فلسفه وجودی انسان سر در نیاورد. می‌شود کسی باشد که تفاوت میان انسان و غیر انسان را آن طور که هست و می‌گویند، نفهمد. اگر هم می‌دانست؛ باور نداشت.
"من" رفت سربازی تا زندگی‌اش زودتر روی غلتک بیفتد و زودتر خودِ واقعی‌اش را پیدا کند. آموزشی دوره سختی بود. این را می‌دانست آقای قاضی. از خیلی‌ها شنیده بود. حتی بعضی‌ها به او گفته بودند، نرود. گفته بودند سختی‌هایش آن قدر زیاد است که به رفتنش نمی‌ارزد. گفته بودند پشیمان می‌شود و می بُرد؛ اما "من" اهل تفکر بود. همه چیز را منطقی می‌دید. فکر ‌کرد یک کف دست غذای بدمزه و از صبح تا ظهر با شکم خالی دویدن و رژه رفتن و شستن توالت‌های پادگان و بی‌خوابی‌های سربازی و نگهبانی دادن‌های شب و نیمه شب و رزم شبانه و دوری از کتاب و همزبان‌هایش را تحمل می‌کند تا بعد با خیال راحت برود دنبال ادامه تحصیل.
رفت. "من" آدم احساسی نبود. اهل تجزیه و تحلیل و علت‌یابی بود. سختی‌ها را پذیرفت. گفت قانون است. گفت می‌گذرد. گفت تجربه‌ است. رفت.
روزها و هفته‌های اول سخت بود، خیلی سخت بود. بس که توی گرمای آفتاب دوید، پاهایش توی آن پوتین‌های داغ و خشک و سنگین تاول زد. "من" اهل منطق بود، گفت:« طبیعی است. خیلی اهل ورزش نبوده‌ام.»
پاهایش ورم کرد. تاول‌هایش بیش‌تر شد. ترکید، خون از آن‌ها بیرون زد. نمی‌توانست پوتین‌هایش را پا کند. نمی‌توانست راه برود. به او اجازه ندادند برود بهداری و پایش را نشان دهد. مجبورش کردند پوتین هایش را بپوشد و بدود. "من" منطق این کار را نفهمید.
بعد از دو هفته گفتند امشب را مرخصید؛ از شادی توی پوست خودش نمی‌گنجید، نه او و نه بقیه همدوره‌ای هایش. دلش برای کتاب و موسیقی تنگ شده بود. اما وقت رفتن، ناگهان همه مرخصی‌ها لغو شد؛ بی‌این که دلیلش را بفهمند. حق هیچ پرسشی هم نبود."من" منطق این کار را نفهمید.
توی میدان تیر بعد از تمرین تیراندازی باید پوکه‌ها را تحویل می‌دادند. فرمانده‌ چهار پوکه را برداشته بود و پنهان کرده بود. "من" به چشم خودش دیده بود. بقیه سربازها هم دیده بودند. اما تمرین که تمام شده بود، فرمانده گفته بود چهار پوکه کم است، باید پیدایشان کنید. با آن که می‌دانستند پوکه‌ها کم نیست، در اوج گرما تمام میدان را گشته بودند. عرق از پیشانی توی چشمشان ‌چکیده بود، لب‌هایشان از تشنگی ترک خورده بود و طعم خاک تا ته حلقشان فرو رفته بود.
پیدا که نشده بود، باز فرمانده وادارشان کرده بود که تمام میدان تیر را بگردند و باز پوکه‌هایی را که دست فرمانده بود، توی میدان نیافته بودند. بار سوم، فرمانده پوکه‌ها را توی زمین پرتاب کرده بود و آن‌ها وجب به وجب خاک را با دست‌های خسته و نفس‌های بریده و گلوهای خشکیده، گشته بودند و سرانجام یافته بودنشان.
"من" منطق این کار فرمانده را نفهمیده بود. خواسته بود از او بپرسد. دوستانش گفته بودند عرصه را بر خودت تنگ‌تر می‌کنی. وادارت می‌کند ساعت‌ها توی جوی آب کثیفی که از وسط پادگان می‌گذرد، دراز بکشی و اجازه دوش گرفتن و عوض کردن لباست را هم به تو نمی‌دهد. حتی ممکن است به‌ خاطر سوالت، تجدید دوره شوی.
"من" مانده بود و کتابی "چرا" که جرات پرسیدن نداشت.
تمام روزها و شب‌ها ذهنش درگیر بود. هر چه بیش‌تر دنبال منطق و دلیل می‌گشت، کمتر می‌یافت.
آن روز، همان روز که "من" ناپدید شد، آن‌ها را فرستاده بودند تا حیاط پادگان را جارو بزنند. فرمانده سرشان داد کشیده بود:« بجنبید نفهم‌ها! جان بکنید! زود باشید!» "من" اهل منطق بود. معتقد به وجود مخلوقی به نام انسان بود که می‌فهمد که ذی‌شعور است که زبان برای گفت و گو دارد. دیگر تحمل نکرده بود. رو به فرمانده گفته بود:« همه ما انسانیم. بهتر است درست حرف بزنی.» و پریده بود توی همان جوی آب و دراز کشیده بود. فرمانده از کوره دررفته بود، فریاد زده بود:« مگر من به تو گفتم برو توی جوب؟!»
«من» بی‌این که بترسد، گفته بود:« نه! خودم رفتم تا بدانی پای حرفی که باید می‌زدم، تا آخرش ایستاده‌ام و از چیزی نمی‌ترسم.»
فرمانده به خشم آمده بود. "من" را از توی جوب بیرون کشیده بود و به او بد و بیراه گفته بود. همان موقع بود که "من" تحملش تمام شده بود و منطق و گفت و گو برایش بی‌معنی و موجودی به نام انسان بی‌مفهوم. همان موقع که یقه‌ فرمانده را گرفته بود، معلوم نشد"من" چه شد، حبس شد؟ از پادگان گریخت؟ دزدیده شد؟ قاچاقی از کشور خارج شد؟ نابود شد؟
آقای قاضی اگر می خواهید واقعیت برایتان روشن شود، اول باید "من" را پیدا کنید و بفهمید چه بلایی سر " من" آمد.
****
طاهره ایبد، متولد سال ۱۳۴۲ در شهر شیراز است. وی علاوه بر نویسندگی، در زمینه بازنویسی،‌ ویراستاری و ترجمه كتاب‌های كودكان نیز فعالیت می‌كند.
از جمله آثار این نویسنده می‌توان به "صالح"، "شیشه‌های شكسته"،‌ "خروس جنگی"، "باغچه توی گلدان"،‌ "آخرین نامه" و "به هوای گل سرخ‌" اشاره كرد.

ترنج نامه
http://www.toranjnameh.com/toranj

نظرات() 
std testing centers
یکشنبه 4 تیر 1396 09:21 ب.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که
ظاهر شدن دلنشین در آیا واقعا حل و فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه تنها برای while.
من هنوز مشکل خود را با فراز در مفروضات و
شما خواهد را خوب به کمک پر کسانی
که معافیت. که شما که می توانید
انجام من خواهد بدون شک تا پایان تحت
تاثیر قرار داد.
http://carlinelalla.hatenablog.com/entry/2015/06/24/225807
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 04:55 ب.ظ
Thanks for finally talking about >كتابیست - من نیست!
نوشتهء طاهره ایبد <Loved it!
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:22 ق.ظ
Hi to all, the contents existing at this web site are really remarkable for people experience, well, keep up the nice work
fellows.
جمعه 10 آبان 1392 11:34 ق.ظ
خوب بود ولی اگه در موردزندگی نامه ی ایشون بیش تر می نوشتید بهتر بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :