تبلیغات
كتابیست - نقد كتاب تهران، ‌شهر بی آسمان /سیمین بهبهانی

كتابیست

عنوان داستان
 امیر حسن چهل‌تن،‌ ماهرانه و شاعرانه، در دو كلمه تكلیف تهران را روشن كرده است: «شهر بی آسمان»، مثل این كه بگوییم: آدم بی سر. نفی آسمان برای فضای زیست یعنی نفی همه چیز. به این ترتیب تهران شهری‌ست كه به هیچ شهر دیگر شباهت ندارد و نمی‌توانیم به تهرانی‌ها بگوییم: «به هر كجا كه روی آسمان همین رنگ است.»
عنوان كتاب،‌ به همین سادگی خواننده را متوجه و منتظر یك اثر انتقادی و یك روایت منفی و بدبینانه می‌كند كه در بعضی از بخش ها همین طور هم هست. اما در بسیاری از موارد به واقعیت نزدیك است و همچنان كه از آغاز قرن بیستم گاهی داستان ها با شخصیت های واقعی در می آمیختند،‌ در این داستان هم نام واقعی ی بسیاری از شخصیت ها را با روایتی از فعالیت مثبت یا بیشتر منفی‌ی آنان ملاحظه می كنیم. داستان بسیار جذاب است و خواننده را از آغاز تا پایان شیفته و سرگرم نگاه می دارد، هر چند نكاتی هم در آن مشاهده می كند كه شاید همدلی‌ی كامل او را نتواند جلب كند.
شخصیت اول داستان،‌ كرامت، موجودی ست كه اوضاع زمان و مكان و شرایط محیط پرورشی،‌ او را به صورت هیولایی در آورده كه آنچه می كند و می گوید، ناچار همان است كه به او تحمیل شده و اقتضای رابطه‌ی طبیعت او با زیستگاه و پرورشگاه اوست: خشن،‌ بی رحم، سودجو،‌ متجاوز به حقوق دیگران،‌ بی هدف، آسان پذیر و مثل همه‌ی افرادی از این دست مجذوب و مرعوب قدرت ها.
چهل‌تن با من از لومپنیزم و حضور آن در این داستان سخن می گوید. آیا می‌توانیم تعریف كاملا روشنی از لومپن به دست بدهیم؟ معمولا بعضی از واژه ها مصادیق متعدد دارند. یا به عبارت دیگر مفهومشان ابعاد مختلفی دارد. تا كنون لومپن را به معنای انگل جامعه،‌ بی هدف و بی آرمان، اهل حزب باد، هوچی، فرصت طلب، گاهی هم عامی و نخود هر آش، یا معجونی از همه ی این معانی به كار برده اند. غرض این كه «آق كرامت» به عقیده ی خود چهل‌تن لومپن است و روند داستان نیز همین حكایت را دارد.


كابوس تجاوز
كرامت از رده ی «بچه های اعماق» است. در فقر زاده می‌شود، هرگز پدری به خود نمی بیند. در ده دوازده سالگی، در تاریكی شب هیولای یك گروهبان انگلیسی را در توهم تجاوز به خویش مجسم می بیند. یك اسكناس رنگین پنج ریالی مثل رنگین كمانی در فضا تكان می خورد. انگار گروهبان پشت درختی ادرار می كند، بخار از طبق لبوی داغ صبحانه بر می خیزد. كرامت كوچك فرار می كند. به سوی مادر می دود و آن دست های استخوانی خالی را می بیند كه همیشه خالی بوده است و فریاد می كند: ننه جان! و ننه قدرتی ندارد. این كابوس با عبارات مختلف اما با همین مفهوم در چند جای كتاب تكرار می شود. و این كابوس ملتی ست كه در دایی جان ناپلئون، اثر ایرج پزشكزاد، به صورتی دیگر حكایت می شود و شاید در ذهن همه‌ی ما از همه‌ی تجاوزهای تاریخی، از یونانی و تازی و ترك و مغول و اوغان و اروس مایه هایی باشد كه در گروهبان انگلیسی فشرده و غلیظ شده است.

خدا و شیطان
كرامت در دكان قصابی‌ی حبیب شاگرد می شود، خوردی كردی، صادقانه خدمت می كند. قصابی را رونق می دهد. لاشه ها را جا به جا می كند و با گل و سبزه و نارنج می آراید. مشتری ها را راضی نگاه می دارد. اما حبیب پول ها را دسته دسته به جیب می زند . مزد شایسته ای به كرامت نمی دهد. باز هم انگار كه هر یك از ما یك خدا و یك شیطان در خود نهان داریم. اسطوره یی كه بنیان این ثنویت است جان می گیرد. كرامت متوجه نابرابری‌ی خدمت خود و عنایت مخدوم می شود. عزیز قرقی همان ماری ست كه شیطان را در جلد خود پناه داده است. به اغوای كرامت می‌پردازد. سرانجام یك شب كرامت دخل را به جیب می زند و جیم می شود. صدای خنده‌ی شیطان را می شنویم و كرامت از بهشت حبیب به دوزخ دارالتادیب می‌افتد و باقی نیاموخته ها را از حسن دینامیت و رضا هفت خط،‌ همان جا،‌ می آموزد.

آشنایی با زن
بنا به روایت داستان كسی كه نخستین بار این وظیفه را به عهده می گیرد شعبان است. كرامت تن و توشی پیدا كرده، برز و بالایی به هم زده است. هنگام چاقو پرانی با همسالان، شعبان می‌رسد و چاقوی خوشدست تری به دستش می دهد. (من همیشه شنیده بودم كه اهل زورخانه با چاقو كاری ندارند. كسی هم از قصه و داستان توقع صداقت و امانت در نقل ندارد. اما اگر اشخاص واقعی در داستان راه یافته باشند،‌ نویسنده موظف به رعایت صداقت است). باری، چهل تن در تصویر كرامت و شكل و شمایل و لباس و حركات و طرز سخن گفتن و دلبری از زنان و تردستی‌های او تا حد كمال موفق است. زن ها همه عاشقش می شوند. برایش مال و جان قربان می كنند. مردان دیگر را می چاپند و به كرامت باج می دهند.
در همه این داستان از زن به معنای واقعی،‌ زنی كه مادر است و آفریننده و سازنده و مكمل مرد،‌ كوچك ترین صدایی به گوش نمی رسد. همه ی زنها فواحش پولداری هستند كه یا برای به دست آوردن حمایت بازوان نیرومند كرامت یا برای بهره وری از نرینگی‌ی حیوان‌وارش به او دل می سپارند: پری، بتول، اقدس،‌ طلا، كه این آخرین از راه یافتگان به دربار هم هست، همه به كرامت باج می دهند و «حسابش را روی یخ می نویسند و در آفتاب می گذارند».
تنها یك بار صدای راستین یك زن (هر چند بدكاره) را می شنویم كه از گلوی طلا بیرون می آید و آن هنگامی ست كه «آق كرامت» به پیروی از رسم و روند روزگار «عوض شده» و شیفته ی انقلابیان خیابانی و شعارها و نوشته هاشان روی دیوارهاست. در حالی كه خود،‌ روزگاری از نوچه های شعبان و از عوامل درگیری‌های او بوده است. با طلا كه از سفر طولانی ی اروپا برگشته در خیابان ملاقات می كند. هم او كه آق كرامت روزگاری در فراقش حال و حوصله از دست داده بود. اما آق كرامت او را از خود می راند. استدلالش این است كه «همه چیز عوض شده، من هم عوض شدم». و صدای طلا را می‌شنویم كه سر تكان میدهد و می گوید: «اما فكر نمی كنم عوض شدن به این آسونیا باشه».
غنچه زن خود كرامت هم كه «نجیب» است و سه بچه برای كرامت آورده و در هفده سالگی به خانه ی میان سالی كرامت رفته، زنی نیست كه باید باشد. او بره ی سر به راهی ست كه فقط آب و علف می خواهد،‌ آغل آسوده و چریدن در علفزار پربركت. گردش و سفر به كیش و تركیه،‌ و عقب نماندن از « ثریا خانم» كمال آرزوی اوست. زنی ست كه تمام هستی‌ی او در تعلق به یك مرد بی آرمان و بی هدف و ماجراجو و انگل خلاصه می شود. پولی كه از باج های مختلف فراهم آمده برای زندگی‌ی او كافی ست. جبر جامعه كرامت را ساخته و جبر كرامت غنچه را، یا در حقیقت بهتر بود می گفتم:‌ «ویران كرده» است.
اوج وقوف كرامت به بدبختی‌ی خودش آنجاست كه در برابر زنی كه او را خوب شناخته است،‌ مجبور به اعتراف می شود و به ماهیت همیشه ساختگی خود اقرار می كند و «با صدایی گرفته و بی پناه» می‌گوید: « نه، عوض نشده‌ام، این پنجاه ساله همه ش داده‌م،‌ به اونا،‌ به اینا،‌ به همه.»

كرامت در گذر از دو دوران
فرایند زندگی كرامت به تقریب، پنجاه سال پیش از انقلاب آغاز می شود و در دوران بعد از انقلاب ادامه می یابد. چهل‌تن در تجسم پاره ای از خصوصیات هر دو دوران موفق است. در تعریف بعضی از وقایع كه شاید در هنگام خردسالی یا پیش از تولد او اتفاق افتاده روایتی تقریبا درست دارد و پیداست كه برای بازآفرینی آن ها به روزنامه ها یا وقایع نگاری های آن روزگار مراجعه كرده است: مثلا اجتماع در برابر كاخ شاه در اسفند 31 و غارت خانه‌ی شادروان مصدق در مرداد 32.
از صفحه ی 91 تا پایان فصل دهم (12 صفحه) به شرح پلیدی و زشتی و رذالت تهران و تهرانی ها اختصاص دارد كه از نشانه های آن حضور این عوامل هستند: زن های روسپی در مجامع اشرافی، دخالت آنان در امور سیاسی، وجود همه گونه شخصیت از مهندس و دكتر و كارخانه دار و هنرپیشه و ورزشكار و زورخانه دار، به مثابه‌ی عوامل فساد، ایجاد مظاهر تمدن به منظور تلبیس و فریبكاری و عوام فریبی،‌ هجوم سرگشتگان شهرستانی به تهران، غیبت تمام فضایل اخلاقی از میان مردم، ظهور مردان گیس بلند با اداهای زنانه،‌ برپا شدن جشن ها و شادمانی‌های پی در پی و پرخرج كه آق كرامت از همه ی آن‌ها نفرت دارد. یك شب با به یاد آوردن كابوس گروهبان انگلیسی فریاد می كشد:‌ «همه شونو خراب می كنم،‌ به این روشنایی همه شونو».
راوی می گوید: « در سه سال بعد به قسمی كه خورده بود، ‌وفا كرد» و اشاره‌ی او به انقلاب 57 است.
این انتقاد تند به هر چیز و هر كس سر انجام به آنجا می رسد كه چاه های توالت تهران پر می شوند و به هم راه پیدا می كنند و تهران روی دریاچه‌یی از فضولات شناور می شود و گنداب ها به سوی كاخ نیاوران لب پر می زند. ( تصویر نمادین و در عین زشتی هنرمندانه‌یی از جامعه در آستانه‌ی انقلاب)
این مسائل را مردی مطرح می كند كه خود مظهر زورگویی و سودجویی ست و با همین جماعت مدت ها محشور بوده و در خیابان ها به نفع سرانشان غائله بر پا كرده،‌ روزگاری پیرمرد قهوه چی‌ی پس قلعه را به جرم نداشتن گوشت كبابی در حوض آب سرد قهوه خانه انداخته و مدتی با لگد و توسری مانع خروج او از مهلكه شده و سرانجام، با وساطت،‌ اجازه داده كه پیرمرد نیمه جان از آب خارج شود و بعد هم سینه پهلو و مرگ و بی سرپرستی‌ی خانواده او و باقی قضایا.
این مرد اگرچه به ظاهر متفاوت است اما از جنس و جنم همان هاست كه به گمان راوی پلید و پستشان می پندارند و از آنان نفرت دارد. در حقیقت كلام درست را طلا می گوید: «فكر نمی كنم عوض شدن به این آسونیا باشه». چهل‌تن در این اثر سعی دارد كه راوی را در تكوین شخصیت ها دخالت ندهد و می خواهد از آن ها وجود مستقلی بسازد كه از تفكر نویسنده تاثیر نپذیرفته باشند و در بسیاری از بخش های كتاب هم موفق است.
با این همه، در این بخش چهره و گفتار او را در شخصیت کرامت منعکس می‌بینیم که عبارت است از شایعه پردازی هایی که پیش از انقلاب رایج بود و مقدمات انقلاب را فراهم آورد و گهگاه جنبه تمسخر و ریشخند دارد : «بیکاری نزدیک صفر بود ... سلمانی ها همه رشتی بودند، دلاک ها همه مازندرانی. سبزواری ها عملگی می کردند. تهرونی ها به ناچار همه جگرکی بودند یا لولهنگ دار مسجد شاه، (بعضی وقت ها هم البته مرده می شستند) کاشی ها همه قالی فروش بودند، کرمانی ها تریاک می فروختند آبادانی ها نفت (وضعشان از همه بهتر بود)، ملایری ها شیره و مویز، اصفانی ها گز، قمی ها کفن، کولی ها آتش . بازار دست ترک ها بود، نظافت شهر و توپخانه ی ارتش هم همین طور. همدانی ها چرم میفروختند، شبستری ها کیسه حمام، رفسنجا نی ها بند تنبان، بجنوردی ها کش جوراب الخ ... بی اختیار فیلم حسن کچل علی حاتمی به یادم می آید: حیاط ها باغ بودن، بچه ها چاق بودن، آدما سر دماغ بودن ... بگیر و برو تا آخر بحر طویل .
و سرانجام اینکه: « در تغذیه ی رایگان پنیرهایی به بچه ها می‌دادند که کبریتشان می‌زدی آتش می گرفت. سر زبان ها بود که شاه قاطی‌شان نفت میکند. مملکت شده بود ضجه ی واحده».

توبه ی گرگ
نفرت کرامت از تهران و تهرانی ها بالا می گیرد. از تظا هرات خیابانی لذت می برد. «اینا قربونشون برم، حرف که می زنن آدم سر در میاره، قلمبه و سلمبه نمی‌گن .» کرامت شیفته‌ی انقلاب میشود، به دلیل اینکه دیگر نمی توانسته دمخور و همنشین قلمبه سلمبه گویان شود، حالا طبقه ی دیگری پیدا شده اند که زبانشان برای کرامت آشناتر است .«غیرت و حس برادری مثل معجون شفا رگ های تنش را از حس مسئولیتی شیرین پر می کند». سابق خواب روسپیان را می دید اما حالا «خواهر» با چادر نماز سپید و چارقد سبز او را از زیر قرآن و قلعه‌ی یاسین رد میکند . کرامت به یمن این خواب ده گوسفند میخرد و گله به گله جلوی جمعیت سر میبرد – کرامت توبه کرده است . حتما غارت خانه مصدق و پیرمرد قهوه چی را به فراموشی سپرده است.
چهل‌تن گذار از مرحله‌ی پیش از انقلاب تا مرحله انقلاب را با سه کلمه، سه اسم، مثل سه خط که نقاشی برای طرح کافی بداند، رسم می کند: سمیه، یاسر، میثم، اسم فرزندان کرامت است از غنچه، که اگر قبل از انقلاب به دنیا آمده بودند حتما چیزی از قبیل ماندانا، کوروش و داریوش میشدند.
بند و بست ها هم مطابق با روند روزگار دیگرگون شده اند. باجگیری از زن‌ها، دایر کردن طلا فروشی و میوه فروشی و قصابی حالا تبدیل به معامله‌ی کارخانه و مباشرت و مشارکت با کار چاق کن ها و دلال ها شده است: دکتر مسعود که غنچه او را برای آرام کردن اعصاب در هم کوفته‌ی کرامت به خانه دعوت کرده، دست کمی از کرامت ندارد. میگوید: «دیروز تو این فکر بودم که اگه یه وقت جنگ تموم بشه و توی سر قیمتا بخوره، همه مون بیچاره می شیم.» و غنچه می گوید: «نگین تو رو به خدا، همه‌ی موهای تنم راست شد» و این همان غنچه‌ی هفده ساله‌ی معصوم است که در شب زفاف، وقتی کرامت لحاف را پس زد «مثل گلدانی که چله ی زمستان از گلخانه به حیاط ببرندش، خودش را جمع کرد» . ( آقای چهل‌تن عزیز، اقلا می خواستی صدای این زن را به مخالفت بلند کنی. ما زن ها بار انقلاب را بیش از مرد ها به دوش کشیده ایم).
کرامت هم به دکتر می گوید که لیستی از دارو های نایاب دارو خانه ها را به او بدهد تا «بچه ها را بفرستم دوبی بگیرن بیارن بریزن تو ناصر خسرو». (امیدوارم این دکتر مسعود هم یکی از آن کار چاق کن های خیابان ناصر خسرو بوده باشد که نام دکتر بر روی خود میگذارند که این سالها شمارشان کم نیست . پزشکان شریف هم بار جنگ و نبودن دارو و وسایل پزشکی و سوء تغذیه بیماران را کم تحمل نکرده اند).
افزون بر این مشاغل پر درآمد، گویا کرامت شغل دیگری هم محض تمدد اعصاب(!) دارد که می گوید:« یه مشت مهندس و دکترو بیست و چهار ساعته تو دستام می چلونم، اما از پس این انچوچک (زنش) بر نمی یام».

ساختار
تحرک و سیلان داستان خوب است و خواننده را سرحال و مشتاق نگه می دارد. ساختارش نظم منطقی رمان های قرن نوزدهمی را ندارد یعنی حوادث به ترتیب و توالی روایت نمی شود، اما از خصوصیات دو دوران قبل و بعد از انقلاب تصویر نسبتا روشنی پیش چشم می گذارد. تداعی ها در گزارش صحنه ها اهمیت فراوانی دارند.
آغاز و انجام داستان به صورت دو سر یک مفتول که به هم پیوسته شود یک دایره می سازد که دوایر دیگری از اتفاقات را روی خط محیطی ی خود جای می دهد . غنچه که در طول داستان، گاهگاه به صورت یکی از زنان داستان چهره یی گذرا دارد، همان دخترک هفده ساله‌یی ست که در پایان داستان با داش مشدی پولدار میان سالی ازدواج می کند : (کرامت) و در آغاز داستان به صورت مادر سه فرزند، مطیع و سر به راه، به خورد و خفتی راضی، جلوه میکند و برای شوهرش از چادر نماز خود باید شورت های گل وگشادی بدوزد تا کرامت در آن به آزادی خود را باد بدهد. این همان گره مفتول است که به داستان شکل حلقوی می دهد.
بر روی هم چهل‌تن از کرامت چاقویی می سازد که فقط آلت اجرا است و گاه پنیر می برد و گاه سرگین: سود جویی و خود خواهی و انگل منشی او خصیصه وجودی این آلت اجرایی است.

زبان داستان
این زبان به طرز حیرت انگیزی همان است که مناسب با هر یک از شخصیت های داستان است، خواه کرامت و خواه دیگر افراد. من با چهل‌تن بسیار معاشرت داشته‌ام ( نخستین بار دوست عزیزم صفدر تقی زاده او را به خانه‌ی ما آورد.) او به هنگام سخن گفتن، حتی در یک نشست دوستانه، بسیار شمرده و آرام و با واژه های نزدیک به کلام نوشتار صحبت می کند، اما در این داستان نظام واژگانی‌ی ولگردها و لات و لوت ها و زنان هر جایی را به خوبی به کار می گیرد:
- برو، برو، ان بمال تنت، بشین آفتاب، دیگه این دورو برا نبینمت. (ص 37)
در تجسم صحنه ها نیز ماهر است:
«کرامت تلنگری به نوک دماغ هنر پیشه زد، صدای زرت از دهانش بیرون داد. یقه‌ی کتش را گرفت و تر و فرز از ماشین بیرونش کشید. گفت: واسه من لفظ قلم حرف می زنی حالا ؟ هنر پیشه به تقلا افتاده بود رنگ کرده بود رنگ گچ دیوار . کرامت گفت: تنت کتک کتک می کنه؟ هان؟ به این وقت و ساعت اینقد می زنمت تا قاپ کونت جیک بشینه! دور طلا رو قلم بگیر، آگوز خان، وگرنه سبیلاتو دود می دم، همین!» ( ص 79 – 80 )
گاهی هم (به ندرت و شاید هم به لزوم هماهنگی با صحنه) زبان راوی و زبان شخصیت به هم نزدیک می شود مثل همین صحنه ای که نقل شد: «هنر پیشه به تقلا افتاده بود، رنگ کرده بود رنگ گچ دیوار» .

پایان بندی
داستان به شیوه ی زیبایی پایان می گیرد:
« عقد را سر و ساده بر گزار کردند ...
- کرامت خان جون شما و جون بچه م، دخترکم خیلی ناز که، فقط باید نگاش کنی.
- کرامت ... دست روی سینه گذاشت. گفت : غنچه مرهم سینه س، می ذارمش اینجا !»
«... کرامت شروع کرد به شرط و بیع: بی اجازه حق ندارد از خانه برود بیرون. نباید از کرامت بپرسد کی می روی، كی می آیی. از او می خواهد نجابت کند و چند تا پسر برایش بزرگ کند، خدا ترس باشد و روی حرف مردش حرف نزند ...»
«و تازه پرسید : ببینم ننت آشپزی یادت داده ؟»
«... کرامت با همان خنده غش غشی نرم، بیر جامه به پا تنه ی گنده را زیر لحاف کشید و گفت: مخلص بچه های تهرون ! » (ص 118- 119 )

سیمین بهبهانی
تیر 81

  رمان کوتاه تهران، شهر بی آسمان (۱۳۸۰)
نویسنده: امیر حسن چهلتن
ناشر: نگاه تعداد صفحات: 120
قیمت پشت جلد: 10000 ریال
شابك: 9643510735

سایت سخن
 http://www.sokhan.com/articles.asp?id=9438117001

نظرات() 
http://mcdowelllrscixeokk.jimdo.com/
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:20 ق.ظ
I take pleasure in, lead to I discovered just
what I used to be taking a look for. You've
ended my four day long hunt! God Bless you man. Have a great day.

Bye
امیر حسین
دوشنبه 7 مرداد 1392 07:18 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :